- تاریخ: 1405/5/22 ساعت: 20:30
آينه ي عزيزم سلام حالا ديگر فقط خودمان مانده ايم . نگاه كن ، هيچ كسي نيست ، هيچ صدايي نمي آيد . طوفان زد ، استكانها افتادند ، پنجره ها از قاب خود پرواز كردند ، پرنده ها كوچ كردند و ديگر صدايي به جز سفير باد سرد و سكوت نمي آيد . نگران نباش ، نترس . ما با يكديگر خواهيم بود . حتي اگر قرارمان با جهان هم...
هزارسال - تاریخ: 1405/5/22 ساعت: 20:30
حال و هوای تو فرق دارد . هر چه را که اینجا بنویسم از عمق دیگری‌ست . و حالا میخواهم از رفتن تو در اینجا بگویم.که چه اندازه مرا ویران ساخت ... و حالا هیچ شبیه آن مرد قبل نیستم . همان مرد برادر مرده‌ای که غمگین بود اما تو را داشت، که دور بود اما تو را داشت ، که نبود اما تو را داشت ، که نمیخندید اما تو ...
تقدیم به یک حقیقت زرد - تاریخ: 1405/5/22 ساعت: 20:30
مرگ برای من همین است . همین تصویر سراسر سفید پوشیده شده از برف با تک درختی تنها در نقطه طلایی آن . تصویری که در عین شکوه، غمگین است و ابدیت را تداعی می کند . در روزگاری که دلهامان و روحمان تکیده شده در برف سالیان. به انتظار خورشید . به انتظار گرمایی که امید بدهد از روزهایی که قرار است بیایند و هیچ و...
بیرون از زمان، بیرون از زمین، جایی دیگر - تاریخ: 1405/5/22 ساعت: 20:30
همه چیز عوض شده است و هیچ چیز تکان نخورده است. پارادوکس عجیب این روزهایم. خودم را در یک منطقه امن قایم کرده‌ام و در عین حال هیچ امنیتی ندارم. خودم را با یک منطق بی منطق قانع کرده‌ام و منتظرم. اما نمیدانم منتظر چه؟ میخواهم ببینم آخر قصه چه خواهد شد و خوب میدانم آخر قصه هیچ نخواهد شد.خودم را سپرده‌ام ...
و روزها - تاریخ: 1405/5/22 ساعت: 20:30
ماجرا این است که خودم هم نمی‌دانم دیگر که چه می‌خواهم. آیا خودم را انتخاب کنم که می‌رود و تنها مسئول رویاهای خودش است یا همین زندگی پر مناسبت را که مسئولیتش را بر دوشم گذاشته‌اند؟ هیچ نمیدانم راه سعادت و رضایت چیست.هیچ کس را به خود نزدیک نمی‌بینم و فکر می‌کنم در سیاره‌ای دیگر،در حالیکه چشمانم را بست...
تمام می‌شود - تاریخ: 1405/5/22 ساعت: 20:30
این روزها نمی‌دانم چه‌کاره‌ام.حساب خودم با خودم را از دست داده‌ام. به هیچ چیز امیدی ندارم و اندک دلخوشی‌ای حتی ندارم . از قبل ضعیف‌ترم و گردی از نا‌امیدی در هوای درونم پاشیده‌اند . هر چقدر سنم بالاتر می‌رود در اداره امور مربوط به خودم ضعیف‌تر می‌شوم.هر مدل تغییری هم که به ذهنم می‌رسید را هم امتحان ک...
بندِ اولِ انگشتِ کوچکِ دستِ چپت - تاریخ: 1405/5/22 ساعت: 20:30
پنجره‌ای که باز است مرا تا آسمان، تا ماه، تا تو نمی‌برد و این موسیقی که روی صحنه است موسیقی فصل مینی‌مال قصه است. فصلی که در سکوت فرو رفته است و تردید جای خود را به ایمان داده است‌. فصلی که لبخند از جنس پلاستیک و امید از جنس آب است. این پنجره به هیچ جا باز نمی‌شود و پشت آن دیوار سیمانی قرن است و روی...
صد کیلو پرس پا - تاریخ: 1405/5/22 ساعت: 20:30
آینه ها تو به آینه ها پیوستی ... من به زمستان صد کیلو پرس پا توی یکی از روزهایی هستم که روتین چند ماهه‌ام را دارم. از ورزش برمیگردم. توی ماشین. از شدت اندوه دارم خفه می‌شوم. غم همان قدر که خفه کننده می‌شود گاهی، به همان اندازه توان آدمیزاد را برای مقابله با آن بالا می‌برد و انگاری شجاع تر به آن خیره...
مثل یک قفل که کلیدش را به دریا انداخته‌ای - تاریخ: 1405/5/22 ساعت: 20:30
زمان همه چیز را درست می‌کند. یا حداقل ته نشین می‌کند. می‌دانی یک چیزی بود که حالا نیست. با تمام خصوصیات خود. خوب و بد، بالا و پایین، عشق و اندوه، خشم و دلتنگی. همه را با خود می‌کشد پایین و یک گوشه‌ای در روحت و اندیشه هایت می‌ماند. امید هم کم کم نازک می‌شود، آنقدر نازک که دیگر به آن دل نمی‌بندی. شاید...
و در این میان، تنهایی، نه دشمن است، نه رفیق. ضرورتی‌ست برای زنده‌ماندن - تاریخ: 1405/5/22 ساعت: 20:30
.توی قطار نشسته‌ام. قطار خالی‌ست. دور و برم کسی نیست. از شیشه‌ی پنجره بیرون را نگاه می‌کنم. در حجم تنهایی‌ام فرو رفته‌ام. خط سیم‌های برق را در آسمان دنبال می‌کنم و با بالا و پایین رفتن‌شان در ذهنم موسیقی می‌سازم. قطعه‌ای ناتمام، با تمپویی کُند و غم‌انگیز، مثل چیزی که همیشه در دل مانده است. سوالها و ...
و روزها ... - تاریخ: 1403/2/2 ساعت: 0:14
ماجرا این است که خودم هم نمیدانم دیگر که چه میخواهم. آیا خودم را انتخاب کنم که میرود و تنها مسئول رویاهای خودش است یا همین زندگی پر مناسبت را که مسئولیتش را بر دوشم گذاشتهاند؟ هیچ نمیدانم راه سعادت و رضایت چیست.هیچ کس را به خود نزدیک نمیبینم و فکر میکنم در سیارهای دیگر،در حالیکه چشمانم را بستهام با ...
حقیقت سیال فضا - تاریخ: 1401/11/9 ساعت: 23:29
مهربان عزیزم، آشنای همیشگی سلام کاش بدانی دلم چقدر برایت تنگ شده آنقدر که دستانم برای نوشتن میلرزد. و تمام کلمات جز دلتنگی از یادم رفتهاند. جملاتم با یکدیگر چفت نمیشوند. انگار سوادم نم کشیده باشد و سخن گفتن را فراموش کرده باشم. فقط دلم تنگ است و تنها همین یک کلمه را خوب بلدم. کجاهایی؟ رو به کدام خور...
تمام میشود ... - تاریخ: 1401/4/25 ساعت: 8:28
این روزها نمیدانم چهکارهام.حساب خودم با خودم را از دست دادهام. به هیچ چیز امیدی ندارم و اندک دلخوشیای حتی ندارم . از قبل ضعیفترم و گردی از ناامیدی در هوای درونم پاشیدهاند . هر چقدر سنم بالاتر میرود در اداره امور مربوط به خودم ضعیفتر میشوم.هر مدل تغییری هم که به ذهنم میرسید را هم امتحان کردم اما یک چ...
بندِ اولِ انگشتِ کوچکِ دستِ چپت ... - تاریخ: 1401/4/25 ساعت: 8:28
پنجرهای که باز است مرا تا آسمان، تا ماه، تا تو نمیبرد و این موسیقی که روی صحنه است موسیقی فصل مینیمال قصه است. فصلی که در سکوت فرو رفته است و تردید جای خود را به ایمان داده است. فصلی که لبخند از جنس پلاستیک و امید از جنس آب است. این پنجره به هیچ جا باز نمیشود و پشت آن دیوار سیمانی قرن است و رویاها و...
بدون عنوان - تاریخ: 1401/4/25 ساعت: 8:28
چی میشد اگه پنجره رو باز میکردم،تو وسط کوچه ایستاده باشی کنار اون ماشینِ قرمز،یک دستت گوشی موبایلت و روی دوشت هم کیف لپ تاپت. خسته باشی. دست برام تکون بدی و بهم بگی : چرا درو باز نمیکنی ؟یک ساعته پشت درم ... چی میشد الان تو آشپزخونه بودی،تکیه داده بودی به گاز و داشتی سس لوبیا پلو رو هم میزدی و برای ...
باد تو را با خود برده بود ... - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 6:31
آن خیابان دراز نبود .. تو اما انگار آن طرف خیابان یک میلیون سال نوری از من فاصله داشتی .... فاصله ها فاصله نبودند ، قوانین زمین و فیزیک جا به جا شده بود ... دستهایم را به صورت می کشیدم .. درخت صنوبری
و بروم با مرگ قدمي بزنم ... - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 6:31
باد كه لاي برگهاي درختان خيابان مي وزيد ، من به سيگارم پك ميزدم و در خيالم با چراغ برق كوچه حرف ميزدم .. يادم آمد به شبي ، به شبهايي كه توي آغوش تو ، به صداي ماشين هايي كه از دور پر گاز ميرفتند گوش م
... - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 6:31
آينه ي عزيزم سلام حالا ديگر فقط خودمان مانده ايم . نگاه كن ، هيچ كسي نيست ، هيچ صدايي نمي آيد . طوفان زد ، استكانها افتادند ، پنجره ها از قاب خود پرواز كردند ، پرنده ها كوچ كردند و ديگر صدايي به جز سف
تقدیم به مردی که نفسش بوی الکل و عشق می دهد ... - تاریخ: 1397/12/5 ساعت: 5:22
پیک اول را که نوشید ، فکر میکرد تمام است ، دیگر نمی نوشد .. خواست فقط بویش دوباره به دماغش بخورد . میدانست حتی بویش به تنهایی میتواند او را مست کند ... نزدیک دهانش برد ، قبل از سر کشیدن جرعه اش مست
صبر ... صبر ... صبر - تاریخ: 1397/12/5 ساعت: 5:22
شهر شلوغ بود . خیلی شلوغ .. پاهایش از شدت گرفتن و رها کردن کلاج ماشین درد گرفته بود . باران می آمد و ضربه هایش به شیشه میخورد ، صدای برف پاک کن ماشین که روی شیشه را زخمی می کرد به همراه صدای آن زن فرا