شاید این باران که بگذرد ، جای دیگری باشیم - تاریخ: 1397/12/5 ساعت: 5:22
از هر چیز که همه گیر شود میترسم . از هر چیز که همه را به خود مبتلا کند فراری ام .. نمیدانم چرا . میل به تافته ی جدا بافته بودن شاید . میل عجیب به تنهایی و تنها ماندن .. از نوشتن میهراسم .. از اینستاگر
من چشم ندارم .. تو را اما میبینم .. - تاریخ: 1397/12/5 ساعت: 5:22
من بمیرم .. تو بیایی . دستت را بر روی سنگ قبرم بکشی . بوی عطرت از شن ها عبور کند ، از لا به لای اکسیژن مرگ به ته مانده های استخوانم برسد . بیدار شوم ، دستهایم را به زیر تخته سنگ بزرگی که رویم انداخت
استخوانهای ضعیف ، قله های دور .. - تاریخ: 1397/12/5 ساعت: 5:22
ای آلتم در دهانت زندگی .. که هر وقت مرورت می کنم چیزی جز درد عایدم نمی شود.. چیزی جز حسرت و زخم . بخند ، آری بخند به من ، بخند به دستان کوچکم ، به این ابروان در هم کشیده ام .. به این بازی مسخره ..
میزی برای کار ... - تاریخ: 1397/12/5 ساعت: 5:22
هر کسی دراین دنیا برای رسالتی آمده است . برای انجام کاری . هر ذره ای در دنیا با یک هدفی به وجود آمده است . این خوش بینانه ترین نگاه به علت زایش است و در این خوشبینی ابلهانه ، من نیزبرای خودم بدنبال رس
از دلم بادبادکی بساز ، به هوا ببر و از ترکیدن آن لبخند بزن ... - تاریخ: 1397/12/5 ساعت: 5:22
راستش را بخواهید هیچ دلم نمیخواهد فکر کنم دنیا آنقدر کوچک و حقیر شده است که دلیل تمام بودنها ، رابطه ها و اشیا فقط ابزاریت آنهاست ... اینکه هر کس و هر چیز در این دنیای پهناور وسیله ایست برای فرو نشاند
مثل یک تکه ابر ... - تاریخ: 1397/12/5 ساعت: 5:22
تنها چیزی که در این دنیای بی ثبات ، دنیای همیشه در حال تغییر ، ثابت است ، عشق است ... حتی عشق از دست رفته نیز باز هم عشق است .. فقط شکل آن تغییر کرده ... جای تمام عاشقانه ها ، تمام زمزمه ها ، سرودها ،
نهنگی که در ساحل تقلا می کند برای دیدن هیچ کس نیامده است ... - تاریخ: 1397/12/5 ساعت: 5:22
حق با شماست .. من کم مینویسم .. کم حرف میزنم .. ینی بیشتر از قبل دنبال پنهان شدنم .. حتی وقتی دارم مینویسم هم ، نمینویسم .. وقتی دارم حرف میزنم هم ، حرف نمی زنم ... چون کلماتم ، حرف هایم ، فکرهایم ه
ساعت دو و پانزده دقيقه ي صبح - تاریخ: 1397/12/5 ساعت: 5:22
هميشه به اين وقت از نيمه شب كه ميرسم ، درهاي جهان ديگري به رويم باز ميشوند .. درست راس ساعت دو و پانزده دقيقه ي صبح .. روي ملافه ي قرمز رنگم دراز كشيده ام ، بر روي تخت .. و صدايي جز نفس اشيا دور و برم